درکنارگلبنی خوشرنگ و بو طاووس زیبا
با پرصدرنگ خود مستانه زدچتری فریبا .
ازغرورش هرچه منگویم یک از صدها نگفتم
نکتهای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم .
تاج رنگینی به سرداشت خرمنیگل جای پرداشت
درمیان سبزه هرسو بیخبر ازخود گذرداشت
هر زمان برخود نظر بودش سرا پا نخوتش افزون شد ازآن چتر زیبا
بیخبر از کاردنیا ......
منکه خود مفتون هر نقش و جمالم هر زمان پابند یک خواب و خیالم
خوش بودم گرم تماشا ......
چوشد ز شور او فزون غرور او پای زشتش شد هویدا
هرکسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا ......
چوغنچه بسته شد پرش شکسته شد تا بدید آن زشتی پا
هرکسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا ......
من همان طاووس مستم چتر خود نگشاده بستم
یک جهان ذوق و هنر هستم ، ولی با صد دریغا
سینهای بیکینه دارم روح چون آئینه دارم
گنج شعر و شور و حالم این همه نقدینه دارم
جلوة آن مرغ شیدا گفتة جان پرور من
پای آن طاووس زیبا این دل بیدلبر من
درکنارگلبنی خوشرنگ و بو طاووس زیبا
با پرصدرنگ خود مستانه زدچتری فریبا
ازغرورش هرچه منگویم یک از صدها نگفتم
نکتهای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم
این شعر زیبا با صدای بانو مرضیه مدتهاست شبها برام حکم لالایی رو داره .
روح مرضیه عزیز با این لطف صداش شاد.
|
+| نوشته شده توسط
حسن در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390
|