تبليغاتX
... بزم
 شب نوزدهم
 


یک شب دلی به مسـلخ خونم کشید و رفت
دیوانــه ای به دام جنونـم کشـــــــــــید و رفت

پس کوچـه های قلب مرا جســــــــــتجو نکرد
اما مـرا به عمـق درونم کشــــــــــــــید و رفت

یک آســمان ســــتاره ی آتش کشــــــیده را
بر التـهاب ســـــــــرد قرونم کشــــــــید و رفت

تا از خیال گنـگ رهایی، رها شــــــــــــــــــوم
بانگی به گوش خواب ســکونم کشید و رفت

شـــــاید به پاس حرمت ویرانه های عشــــق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشـــــــــید و رفت

دیگر اســـــــــــیر آن من بیگانه نیســــــــــــتم
از خود چه عاشـــقانه برونم کشـــــــید و رفت




|+| نوشته شده توسط حسن در جمعه بیستم آبان 1390  |
 چهار پاره

ای آزادی تو چیستی ؟؟؟

که از برایت
تن ها مصلوب
زندانها پر
سرها به دار آویخته
مادر ها بی فرزند
و فرزندان بی پدر میشوند ....
چقدر بی هویتی تو

این بار " ازادی"

الف نامت را بدون کلاه مینویسم
تا دیگر به نام نیکت
کلاه گشاد دیانت
یا استعمار
بر سرمان نرود

|+| نوشته شده توسط حسن در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390  |
 چکاوک

میتونم به جرات بگم تا بحال هیچ کس مثل احمدی نژاد و خامنه ای

و اطرافیانشون در راستای فرهنگ انتظار مهدوی به ملت چشم براه ایران

خدمت نکرده.



آنقدر به ملت اینجا خوش میگذره !!   فقط نمیدونم چرا همه دارن خون گریه میکنن تا آقا بیاد و ...

|+| نوشته شده توسط حسن در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390  |
 'گردونیه

از خاکم  و هم‌خاک من از جان و تنم نیست
انگار که این قوم غضب هم‌وطنم نیست
این‌جا قلم و حرمت و قانون شکستند
با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند
پا از قدم مردم این شهر گرفتند
رأی و نفس و حق، همه با قهر گرفتند
شعری که سرودیم به صد حیله ستادند
با ساز دروغی همه‌جا بر همه خواندند
با دست تبر سینه ی این باغ دریدند
مرغان امید از سر هرشاخه پریدند
بردند از این خاک مصیبت زده نعمت
این خاک کهن بوم سراسر غم ومحنت
از هیبت تاریخی‌ش آوار به جا ماند
یک باغ پر از آفت و بیمار به جا ماند
از طایفه ی رستم و سهراب و سیاوش
هیهات که صد مرد عزادار بجا ماند
از مملکت فلسفه و شعر و شریعت
جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند
دادیم شعار وطنی و نشنیدند
آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند
دیروز تفنگی به هر آینه سپردند
صد ها گل نشکفته سر حادثه بردند
خمپاره و خون و شب و درد مداوم
با لاله و یاس و صنم و سرو مقاوم
آن دسته که ماندند از آن غافله ها دور
فرداش از این معرکه بردند غنائم
امروز تفنگ پدری را در خانه
بر سینه ی فرزند گرفتند نشانه
از خون جگر سرخ شد این‌جا رخ مادر
تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر
فرسود هوای وطن از بوی خیانت
از زهر دروغ و طمع و زور و اهانت
این قوم نکردند به ناموس برادر
امروز نگاهی که به چشمان امانت
غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد
از جنس درخت است ولی ریشه ندارد
هر چند که باغ از غم پائیز تکیده
از خون جوانان وطن لاله دمیده
صد گل به چمن در قدم باد بهاران
می روید وصد بوسه دهد بر لب باران
قفنوس به پا خیزد و با جان هزاره
پر می‌کشد از این قفس خون و شراره
با برف زمین آب شود ظلم و قساوت
فرداش ببینند که سبز است دوباره


><><>< :
نفس خانم صدیقی عزیز با این شعر نابش گرم.
از حضور همگی سپاس.
یا اسرائیل را ائیل ما را هم اسرائیلی کن بحق اسرائیلیان درگهت.
یا علی مدد

|+| نوشته شده توسط حسن در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390  |
 طرز رستم
                    عجب دنیای کثیفی 


کمکم کنید دامنم رو بالا بگیرم در این منجلاب، دنیایی نشه.!


یا اسرائیل را ائیل ما را هم اسرائیلی کن بحق اسرائیلیان درگهت.

|+| نوشته شده توسط حسن در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390  |
 پروانه

درکنارگلبنی خوشرنگ و بو طاووس زیبا
با پرصدرنگ خود مستانه زدچتری فریبا .
ازغرورش هرچه من‌گویم یک از صدها نگفتم
نکته‌ای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم .
     تاج رنگینی به سرداشت      خرمنی‌گل جای پرداشت
                   درمیان سبزه هرسو      بی‌خبر ازخود گذرداشت
  هر زمان برخود نظر بودش سرا پا      نخوتش افزون شد ازآن چتر زیبا
بی‌خبر از کاردنیا ......
من‌که خود مفتون هر نقش و جمالم      هر زمان پابند یک خواب و خیالم
خوش بودم گرم تماشا ......
چوشد ز شور او      فزون غرور او      پای زشتش شد هویدا
         هرکسی در این جهان      باشد اسیر زشت و زیبا ......
چوغنچه بسته شد      پرش شکسته شد      تا بدید آن زشتی پا
         هرکسی در این جهان      باشد اسیر زشت و زیبا ......
 من همان طاووس مستم      چتر خود نگشاده بستم
            یک جهان ذوق و هنر      هستم ، ولی با صد دریغا
  سینه‌ای بی‌کینه دارم      روح چون آئینه دارم
گنج شعر و شور و حالم      این همه نقدینه دارم
   جلوة آن مرغ شیدا      گفتة جان پرور من
 پای آن طاووس زیبا      این دل بی‌دلبر من
درکنارگلبنی خوشرنگ و بو طاووس زیبا
با پرصدرنگ خود مستانه زدچتری فریبا
ازغرورش هرچه من‌گویم یک از صدها نگفتم
نکته‌ای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم



این شعر زیبا با صدای بانو مرضیه مدتهاست شبها برام حکم لالایی رو داره .

روح مرضیه عزیز با این لطف صداش شاد.

|+| نوشته شده توسط حسن در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390  |
 درآمد و اوج

سپاه بايد پشت مردم باشد. اصل مردمند. ارتش هم بايد پشت مردم باشد.

 ارتش وسپاه بايد بگويند: جانم فداي مردم. اگر بگويد جانم فداي رهبر انحراف است.
اصل مردمند. رهبر هم جانش فداي مردم است... ما همه براي مردميم.
 سپاه بايد از حقوق مردم دفاع کند. پشتيبان مردم باشد.
اگر بگويد جانم فداي رهبر که اين مي‌شود همان زمان شاه. پس مردم براي چي انقلاب کردند؟
 
امام خميني، صحيفه نور، جلد سوم پاراگراف 132

|+| نوشته شده توسط حسن در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390  |
 بیدگانی و حاجیانی
......   ......  .....  .... .

یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویائی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم...ای مایه عمر؟
دیدگانی همع از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز
بوسه ای داغ تر از بوسه خورشید جنوب

ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده توست
در دل کوچه و بازار شدم سر گردان
عاقبت رفتم و گفتم که تو را هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان

چو در آئینه نگه کردم.دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

حالیا... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز

                  <فروغ>

|+| نوشته شده توسط حسن در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390  |
 
 
بالا